![]() |
![]() |
|
| از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید! |
|
یه مرد تنها، نشته بر روی سکوی کنار دریا، در غروبی به وسعت چشمان سحرخیزان، سردی تمام غروبهای پاییز، گرمی حسی به اندازه ی خنده های کودکان، دل مرده گی ای به کران تمام بی کران ها و اما به اندازه ای امیدوار که گویی صفر مطلق! یخ زده، منجمد اما زنده، زنده ای که تمام ریگ های گورستان برای وصالش لحظه ها را می شمارند، او اما آرام و خموش نشسته بر روی سکوی کنار دریا و آرام و زیر لب گویی از اعماق گلویش نفس می کشد اما احساس می کنی هر لحظه آن لحظه می رسد. آنقدر خسته است که گویا تمام بیستون را با فرهاد کنده و به شیرینش نرسیده. کلاهی به سر، لبانی دوخته، چشمانی خسته از دیدن، دستهایی سیمانی و سرد و اما احساساتی که گویا در فوران است، در فوران برای رسیدن به بیکران دریا، برای غرق شدن در آب که بسان پرواز در آسمان که پرواز بر فراز آسمان های دریا. گویی چیزی زیر لب می گوید! انگار گفت دوستت دارم. می ترسیدم اما نزدیک شدم، آنقدر نزدیک که اگر بر می گشت قبل از دیدن من با سرم برخورد می کرد.از ترس بند بند وجودم به لرزه در آمده بود اما از اشتیاق آشنایی با مردی آمده از مصاحبت دریا تمام احساساتم فوران کرده بود. یک لحظه انگار چیزی گفت! حرفی یا کلمه ای که تا به حال نشنیده بودم اما نه به اعماق صدایش که گوش کردم صدایی شبیه خنده های یک مرد بی درد می آمد اما او مظلومانه می گریست و دیگران به پندار خویش او را شاداب می دیدند و در گریه های او می خندیدند. آری او مظلومانه می گریست، می گریست. هنگامی که سرش را از میان دود سیگار و موهای پریشان و کلاه نمدی اش بیرون آورد دیدم انتظارم به پایان رسیده، او همانی بود که سالها پیش منتظرش بودم اما نه به شکل خودم. او فرشته ای بود از درون خودم به شکل من و مرا برای ملاقات با خدا با خود برد، برد به به کران بیکران غروب غمناک آسمانهای آبی دریای زیبای شمال. من با او رفتم اما آنجا خدا نبود که او مرا برای ملاقات با شیطان برده بود، آن سرزمین زیبا خانه ی شیطان بود که از بند بند آدمهای دریایی ساخته بودش. من اما برگشتم ولی آه که فرشته ی زیبای درونم آنجا محبوس شده بود. حالا من اینجا سالها ست که تنها بدون یار و یاوری در غروب پاییزی دریا نشته ام و منتظر فرشته ی درونم چشم به دیار آسمان دریا دوخته آم. چشمانم خسته از دیدن و دلم تنها و خسته از انتظار رو به غروب پیچک پوش، ناگاه سایه ای مرا مجذوب خود کرد، یکدم انگار برگشتم، دیدمش آری او فرشته ی زیبای من بود که از بند شیطان رهایش کرده بودند اما نه برای اینکه بیاید و پیش من بماند، برای اینکه بیاید و با من به ملاقات با خدا برود، برود تا برای لحظه لحظه ی زندگی ام به خدا جواب دهد! من مرده بودم و فرشته ی درونم باید تا ابد در آتش جهنم خدای مهربان بسوزد، بسوزد تا دیگر هیچ کس هوس رفتن به کران بیکران غروب غمناک آسمانهای آبی دریا را نکند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 15:39 توسط امير |
|
|
سلام دیروز ساعت ۵ بامداد غزیزترینم برای همیشه از پیشم رفت، رفت تا دیگه کسی نباشه که بتونم راحتتر از نفس کشیدن غم و شادیم رو باهاش تقسیم کنم رفت تا همیشه مثل قدیما اشکامو تو تنهایی نثار صورتم کنم،رفت تا دوباره بفهمم بغضی که همیشه تو گلوی آدم می مونه یعنی چی، بغضی که هر لحظه چشمای آدم رو شبنم زده می کنه بغضی که هیچ وقت نمی ترکه و هیچ وقت هم تموم نمی شه. بغضی که شاید ... اشکان جان می دونم که زندگی اونجا برات چه قدر سخته اما نمی دونی زندگی اینجا برام نشدنیه. عزیزم امیدوارم طعم داشتن و نگه داشتن عزیزترینت رو اونجا بچشی.امیدوارم کسی رو پیدا کنی که ... (هر چی که خودت دوست داری باشه) اما خودت هم همونی بشو که اون دوست داره. عزیز دلم ارزش خودت رو بدون. اشکان جان خداحافظ کمی غمگین!چون از این غم الان من کمیش هم برات زیاده! عزیزم، سفرت بخیر اما تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی فراموشم مکن ای نازنینم! اشکان جان دیگه نمی تونم چیزی تایپ کنم، بقیش باشه برای خودم آخه از این به بعد دوباره تنها شدم، دوباره آتش عشقم زبانه گرفت! اشکان جان این شعر اخوان هم مال تو. ما چون دو دریچه روبروی هم، آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آیینه ی بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دیماه اکنون دل من شکسته و خسته ست زیرا یکی از دریچه ها بسته ست نه مهر فسون نه ماه جادو کرد نفرین به سفر که هر چه کرد او کرد.
فدای لحظه های زیبات عزیزم. خداحافظ تا لحظه ی دیدار اما این بار دیگه لحظه ی دیدار نزدیک نیست. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 23:27 توسط امير |
|
|
سلام
هر چی فکر کردم که چی بنویسم نشد که نشد بالاخره به این نتیجه رسیدم که یه شعر بذارم.(خدا این شعر رو از ما نگیره) احتمال خیلی قوی اهل حافظ این شعر رو خوندن اما همه که اهل حافظ نیستن!!!به نظر من جزو۱۰ غزل شاهکار ادبیات ایران هست.حالا بی زحمت بخونید ببینیم نظر شما چیه؟خوندنش خالی از لطف نیست.تازه اسم وبلاگم رو هم از همین غزل بی نظیر برداشتم. زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشق خوش بشنو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشه ای برون آی، ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان، وین راه بی نهایت ای آفتاب خوبان می جوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه ی عنابت این راه را نهایت، صورت کجا توان بست؟ کش صد هزار منزل، بیش از در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر، کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد و خود بسان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چهارده روایت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 11:22 توسط امير |
|
|
سلام
دوستان این پست رو در حالی دارم میذارم که تا ۲۰ دقیقه ی دیگه باید برای اردو تا ۳ روز برم کرج.از همه شرمنده که تو این مدت نمی تونم بیام اما اگه اونجایی که میریم کافی نت باشه قول میدم بیام پیشتون.این شعر رو هم حتما بخونید اگه خوشتون اومد نوار بابایی با دکلمه ی استاد پرویز پرستویی رو بخرید از نظر من کولاکه.خوب ما رفتیم مواظب خودتون و شب سیاه من باشید که یه وقت خورشید خانوم خرابش نکنه.
هیچ کس از جنس ما نبود ،این چنین که هستم که بودی ،که بودم،که هستی،نمی گویم صمیمی،نمی گویم خوب،نمی گویم پاک نمی گویم ... ولی به خدا قسم،قسم به نان و نمک،به شرم تو به به چشمهای قشنگ تو اندازه ی هر چه دل تنهایی ات بخواهد با همه ی وجود و با هر چه عشق و عشق،دوستت دارم
نیستش! نمی دانم کجاست چه؟ چه میکنه؟ ولی میدونم که ندارمش. هیچ وقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم. نمی خواستم که تو رو تو گمترین آرزوها ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارها بگم: هنوز دوستت دارم! آخه تو هولو ولای پریشونیه تو رو نداشتن تو گیر و دار ای بابا دل تو هیچ، هاله و خوش!
ای بی مروت آخه دلی میمونه که جور دل کبوتر بتپه که با شما از جون زندگیش بگه؟ بگه که هنوز زنده ست
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم مرداد 1385ساعت 14:5 توسط امير |
|
|
ین اولین پست این وبلاگه.وبلاگ قبلیم رو از دست دادم با تمام زحمتهایی که براش کشیدم.اما دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم یا حتی فکر کنم هر چیزی که بود چه خوب چه بد تموم شد.دوست دارم تو این وبلاگ هر چیزی که دوست دارم متناسب با حال خودم و زمان و ... بنویسم.خیلی حس خوبی دارم چون احساس میکنم این وبلاگ بوی آزادی میده.من کلا تو 9 تا وبلاگ نوشتم و این دهمیشه اما امکان نداره این وبلاگ رو ببندم یا بدمش به کسی.در هر صورت الآن فقط تو این وبلاگ و کاویان مینویسم.یه شعر زیبا از عرفان نظر آهاری میخوام بذارم بخونیدش از نظر من فوق العاده است.
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت،خدا دنیای بی زنجیر آفرید،آدم بود که زنجیر را ساخت،شیطان کمکش کرد. دل زنجیر شد،زن،زنجیر شد،دنیا پر از زنجیر شد و آدمها همه دیوانه ی زنجیری! خدا دنیای بی زنجیر می خواست.نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است. امتحان آدم اما همین جا بود.دستهای شیطان از زنجیر پر بود. خدا گفت:زنجیر هایتان را پاره کنید.شاید نام زنجیر شما عشق است. یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد،نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری،این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست. لیلی،مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرهایش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود ،لیل نمی خوست زنجیر باشد. لیلی ماند،زیرا لیلی نام دیگر آزادی است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 23:48 توسط امير |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سالها مي گذرند. فاصلهي سالهاي 1341 تا 1349 سالهاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچمدار انقلاب سفيد ميشود. سرمايهداري به روستاها سر ميزند. طبقهي متوسط سر بر ميآورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف ميكنند. جبههي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غربزدگي را مينويسد؛ جنبش اسلامي روح الله خميني را مييابد. حسنعلي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداري ميكند. خليل ملكي و ياراناش محاكمه مي شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار ميگيرد. تشييع جنازهي غلامرضا تختي، صحنهي اعتراض به رژيم شاهنشاهي ميشود. كانون نويسندهگان ايران پا ميگيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج ميگذارد، شاعران نيمخيز ميشوند و غبار جامه مي تكانند؛
|
| پیوندها |
|
سوداي سيمرغ(پريسا) سیمرغ(حسام) حواری خورشید(هژير) مسافر(عطيه) همیشه خالی(زينب) |
|
RSS
|