![]() |
![]() |
|
| از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید! |
|
با مردم شب دیده به دیدن نرسیدیم تا صبح دمی هم به دمیدن نرسیدیم کالیم که سرسبز دل از شاخه بریدیم تا حادثه ی سرخ رسیدن نرسیدیم خون خورده ی دردیم و چراغانی داغیم گل کرده ی باغیم و به چیدن نرسیدیم زین هیزم تر هیچ ندیدیم به جز دود شمعیم که تا شعله کشیدن نرسیدیم بادیم که آواره دویدیم به هر سوی اما چو نسیمی به وزیدن نرسیدیم یک عمر دویدیدم و لب چشمه رسیدیم خشکید و به یک جرعه چشیدن نرسیدیم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 9:28 توسط امير |
|
|
این روزها خیلی حالم بده و اوضاعم بهم ریخته انقدر درهم و برهم که حتی حس نوشتن هم ندارم، اون زمانهایی که مرحم دل مکسورم یه تیکه کاغذ و قلم بود، اون وقتها که بی دغدغه می خندیدم و بلند بلند از ته دلم داد می زدم گذشت حتی اون روزهایی خدا هم یادم می کرد و من هم یادش بودم رفت و این جوری که بوش میاد دیگه هم بر نمی گرده.
از خدا برگشتگان را کار چندان سخت نیست سخت کار ما بود، کز ما خدا برگشته است این روزها که همه یادشون رفته که کی بودن این روزها که از در و دیوار این شهر لعنتی جز نفرت و کینه هیچی نمی باره فقط باید نشت کنج خونه و پا رو پا انداخت و منتظر موند، منتظر چیزی که همه فراموشش کردن، مرگ
ما در تمام عمر تو را در نمی یابیم اما تو ناگهان همه را در میابی
پس دریاب که بی صبرانه منتظر حظور گرمت در تمام شب سیاهم هستم. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 0:38 توسط امير |
|
|
سلام
حالم اصلا خوب نیست.می خواستم میلاد علی علیه السلام رو تبریک بگم دیدم اصلا رمق تبریک ندارم.در هر صورت ببخشید این مدت اوضاعم خیلی خرابه اصلا حس وحال هیچ کاری ندارم.اما در هر صورت عیدتون مبارک.امیدوارم که همیشه شاد باشید و خندان.دوست دارم همیشه با اونی باشید که دوست دارید. شعر زیر هم مال سید علی صالحی هست.شاید شاعرش رو نشناسید اما شعرش واقعا کولاکه.من که خیلی باهاش حال کردم.اگه خواستید تو کاست نشانی ها،خسرو شکیبایی با اون صدای فوق العاده ش دکلمه کرده به گوش دادنش می ارزه.
می دانم حالا سالهاست که دگر هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد حالا بعد از آن همه سال، آن همه دوری، آن همه صبوری منم دیدم از همه سر صبح آسوده هی بوی بال کبوتر و نای نعنای نو رسیده می آید پس بگو قرار بود تو بیایی و من نمی دانستم ای دردت به جان بی قرار پر گریه ام پس این همه سال و ماه ساکت من کجا بوده ای؟ حالا که آمدی حرف ما بسیار، وقت ما اندک، آسمان هم که بارانیست! به خدا وقت صحبت از رفتن دوباره و دوری از دیدگان دریا نیست سر به سرم میگذاری هان!؟! می دانم که میمانی پس لااقل باران را بهانه کن. دارد باران میاید. مگر میشود نیامده باز به جانب آن همه بی نشانی دریا برگردی پس تکلیف طاقت این همه علاقه چه می شود؟ تو که تا ساعت این صحبت نا تمام، تمام هم که نمی کنی هان! باشد، گریه نمی کنم، گاهی اوقات هر کسی حتی از احتمال شوقی شبیه همین حالای من هم به گریه می افتد چه عیبی دارد؟ اصلا چه فرقی دارد؟ هنوز باد میاید، باران میاید، هنوز هم میدانم که هیچ نامه ای به مقصد نمی رسد حالا کم نیستند اهل هوای علاقه و احتمال که فرق میان فاصله را تا گفت و گوی گریه می فهمند. فقط حرفشان بسیار و وقتشان اندک و آسمان هم که بارانیست. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 11:42 توسط امير |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سالها مي گذرند. فاصلهي سالهاي 1341 تا 1349 سالهاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچمدار انقلاب سفيد ميشود. سرمايهداري به روستاها سر ميزند. طبقهي متوسط سر بر ميآورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف ميكنند. جبههي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غربزدگي را مينويسد؛ جنبش اسلامي روح الله خميني را مييابد. حسنعلي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداري ميكند. خليل ملكي و ياراناش محاكمه مي شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار ميگيرد. تشييع جنازهي غلامرضا تختي، صحنهي اعتراض به رژيم شاهنشاهي ميشود. كانون نويسندهگان ايران پا ميگيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج ميگذارد، شاعران نيمخيز ميشوند و غبار جامه مي تكانند؛
|
| پیوندها |
|
سوداي سيمرغ(پريسا) سیمرغ(حسام) حواری خورشید(هژير) مسافر(عطيه) همیشه خالی(زينب) |
|
RSS
|