![]() |
![]() |
|
| از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید! |
|
ماجرا از اون جایی شروع شد که حاجی قصه ی ما یادش رفت که قربونی باید بره باشه نه آدم!!! فکر کرد هر کی رو فی سبیل لله بکشه اجر بره قربون کردن رو می بره یا نه شاید این حاجی انقدر خوش بین هست که آدما رو بره می بینه!!!! اما نه این آقا زبل تر از این حرفاست چاقوشو خوب تیز نمی کنه چون اگه بره زیر چاقوش بیمره اون وقته که همه می فهمند بره اش کی بوده!!! اکبر محمدی؟ زهرا کاظمی؟ امیر عزیزی؟ نه بابا این حرفا چیه اینا که خود به خود مردن! یکی سوء تغذیه داشت یکی راه رفتن بهش یاد نداده بودن و با کله خودشو کوبید تو میله! امیر هم که سرش رو کوبید تو باتوم بازجوش نمی دونست می میره! نه اینا هیچ کدوم قربونی نشدن. احتمالا این وسط اونی که قربونی شده این قصابست که اتفاقا این روزا سرش خلوت شده! چند وقته یه نفسه راحتی داره می کشه! چون دیگه نیازی نیست روزی چهار بار موسوی رو کتک بزنه، محمدی رو بکشه، باطبی رو بزنه یا بدون اینکه کسی بفهمه یا حتی شک کنه واسه گنجی غذا ببره! اما حیف که انتخابات تموم شد! دوباره روز از نو و روزی از نو باید دوباره کار کنی البته واسه تو که خوبه آخه شنیدم اضافه کار خوبی بهتون میدن. خوب حاجی جون به اندازه ی کافی با صفت لجنت وبم و اعصاب خواننده ها رو داغون کردم. پاشو حیون پاشو وقتشه بری سراغ نفر پنجم!!!دم در منتظرم حروم زاده! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 10:22 توسط امير |
|
|
در گذرگاه نسیم سرودی دیگر گونه آغاز کردم در گذرگاه باران سرودی دیگر گونه آغاز کردم در گذرگاه سایه سرودی دیگر گونه آغاز کردم نیلوفر و باران در تو بود خنجر و فریادی در من! فواره و رویا در تو بود تالاب و سیاهی در من در گذرگاهت سرودی دیگر گونه آغاز کردم من برگ را سرودی کردم سرسبزتر ز بیشه من موج را سرودی کردم پر نبض تر ز انسان من عشق را سرودی کردم پر طبلتر ز مرگ سرسبزتر ز جنگل من برگ را سرودی کردم پر تپشتر از دل دریا من موج را سرودی کردم پر طبلتر از حیات من مرگ را سرودی کردم . . .
احمد شاملو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 10:21 توسط امير |
|
|
دیگر چشم براه هیچ مسافری نخواهم ماند
دیگر به استقبال هیچ عزیزی نخواهم رفت دیگر زیر باران هم قدم نخواهم زد حتی رقصیدن برگهای پاییزی هنگام شروع شهوت نسیم را نخواهم دنبال کرد و شاید سورت سرمای دی را هم نخواهم حس کرد دیگر چشمهایم را نخواهم بست و لبهایم را نخواهم دوخت از این بیشتر حتی دیگر نخواهم ماند
خودم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم آذر 1385ساعت 10:19 توسط امير |
|
|
چه گریزیست ز من؟ چه شتابیست به راه به چه خواهی بردن در شبی این همه تاریک پناه؟ مرمرین پله ی آن غرفه ی عاج! ای دریغا که ز ما بس دور است لحظه ها را دریاب چشم فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان هر چه از دور نمایان است شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگان بیابان است!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سوم آذر 1385ساعت 10:18 توسط امير |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سالها مي گذرند. فاصلهي سالهاي 1341 تا 1349 سالهاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچمدار انقلاب سفيد ميشود. سرمايهداري به روستاها سر ميزند. طبقهي متوسط سر بر ميآورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف ميكنند. جبههي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غربزدگي را مينويسد؛ جنبش اسلامي روح الله خميني را مييابد. حسنعلي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علمداري ميكند. خليل ملكي و ياراناش محاكمه مي شوند. محمدرضاشاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار ميگيرد. تشييع جنازهي غلامرضا تختي، صحنهي اعتراض به رژيم شاهنشاهي ميشود. كانون نويسندهگان ايران پا ميگيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج ميگذارد، شاعران نيمخيز ميشوند و غبار جامه مي تكانند؛
|
| پیوندها |
|
سوداي سيمرغ(پريسا) سیمرغ(حسام) حواری خورشید(هژير) مسافر(عطيه) همیشه خالی(زينب) |
|
RSS
|