تبليغاتX
شب سیاه - آری از ضحاک ضحاک ترید!
از خانه ی ماهی ها شبها صدای سرفه می آید!

یک، دو، سه عزت مرد، یک، دو، سه احمد بازداشت شد، یک، دو، سه امیر مرد، یک، دو، سه، اکبر هم مرد اما نه اینان از مردگان نیستند اینان از کشته شدگانند اینان کشتگان به دستهای پلیدند اینان دل به دریا افکنانند اینان نگهبانانند از آرمانهای سرخ و عهدهای راستین چه بسیار کسانی هستند که ما حتی نامشان را هم نمی دانیم.
یکی از تنها یادگاران داستان وحشتناک کوی دانشگاه سال 78 پسرک 22 ساله ای بود که 8 سال از سن اش گذشت اما جز عقب افتادگی از زندگی که حق همه آدمهاست چیز دیگری برایش ارمغان نداشت.
شنیدن داستان از قبل طراحی شده قتل اکبر عزیز از زبان احمد واقعا دردناک است و کارهایی که ما می کنیم واقعا کودکانه است! داستان به ظاهر خاموش کردن ستاره ای که همیشه روشن است ستاره ی عزیزی که پدر و مادرش نامش را اکبر گذاشتند، وقتی احمد تعریف می کرد که آن شب چه صداهایی از سلول اکبر میامد یا وقتی داستان سنگسارهای مخفیانه در حیاط اوین را تعریف می کرد یا فشارها و شکنجه هایی که به خودش وارد شده بود را می گفت احساس می کردم تمام رگهای بدنم به دور استخوانهایم گره خورده و ذره ذره پودر می شوم. چه کسی می فهمد شب آخر چه بر سر اکبر آمد در آن شب نحس در آخرین ماه تابستان، چه کسی می فهمد در آن شب سرد زمستانی چگونه خون امیر عزیزی به برفهای کردستان نقش داد و چه بسیارند کسانی که حتی نامشان را هم نمی دانیم.
این قطار دریوزگان ایران تا کی قرار است با خون رفقایمان حرکت کند از ضحاک بد می گویند و خود از ضحاک ضحاکترند!

کاش آزادی سرودی می خواند! شکست سختی از استواریت خوردند پس اینبار منتظریم تا لب به سخن بگشایی
احمد جان رفقایت راضی به سکوتت نیستند لب بگشا و دوباره از آزادی بگو.
احمد جان اینان نقشه به کشتنت کشیده بودند اما

 

 

                          خانه

        كلمات تباه هَم كرده اند

                   

                       روياها تباه هَم كرده اند

 

             بادهاي مسموم ، بهارْ نارنج ها را مي پراكند

 

                          ايماژهاي ناروا

 

                      به روانم مي چسبد

 

                 پناه مي برم به گورستان

 

                و از خواب هاي دي سوگوارم

 

                      از هجوم ارواحِ زنگي

 

                                            خانه سياه ست

 

          و طوفاني از سنگ هاي آسماني

 

                            بر جسم و جانم

 

                                                   مي كوبد

 

عزت الله ابراهیم نژاد

ارديبهشت 78

 


 

پی نوشت1:از هژیر و علی عزیز ساده مگذرید که جواب خوب و به جایی به سر مقاله محمد قوچانی در شهروند دادند.
پی نوشت 2:از تاخیر طولانی ام شرمنده ام هر چند که نرگس جان در این مدت انصافا عالی بود من رو که خیلی شرمنده کرد و واقعا ازش متشکرم.
پی نوشت 3:از تمام دوستانی که ادعای ادبیات دارند متشکرم که در سال مرگ عمران صلاحی با حضور گرم خود سالن خانه هنرمندان رو خالی گذاشتند هر چند استقبال از مراسم خوب بود اما جای خیلی ها هم خالی بود.

موفق باشید
شادیتان جاوید باد

دوستدارتان: امیر

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 14:34  توسط امير | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
سال‌ها مي گذرند. فاصله‌ي سال‌هاي 1341 تا 1349 سال‌هاي ديگري است. محمدرضا شاه پهلوي پرچم‌دار انقلاب سفيد مي‌شود. سرمايه‌داري به روستاها سر مي‌زند. طبقه‌ي متوسط سر بر مي‌آورد؛ كالاهاي غربي بازار ايران را تصرف مي‌كنند. جبهه‌ي ملي و نهضت آزادي به ميدان مي آيند، جلال آل احمد غرب­زدگي را مي‌نويسد؛ جنبش‌ اسلامي روح الله خميني را مي‌يابد. حسن‌علي منصور ترور مي شود. طيب حاج رضايي شورش‌ پانزدهم خرداد ماه سال 1342را علم‌داري مي‌كند. خليل ملكي و ياران‌اش‌ محاكمه مي شوند. محمد‌رضا‌شاه در كاخ خود مورد سوء قصد قرار مي‌گيرد. تشييع جنازه‌ي غلامرضا تختي، صحنه‌ي اعتراض‌ به رژيم شاهنشاهي مي‌شود. كانون نويسنده‌گان ايران پا مي‌گيرد و اگرچه محمدرضا شاه تاج مي‌گذارد، شاعران نيم­خيز مي‌شوند و غبار جامه مي تكانند؛

نوشته های پیشین
خرداد 1387
بهمن 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
پیوندها
سوداي سيمرغ(پريسا)
سیمرغ(حسام)
حواری خورشید(هژير)
مسافر(عطيه)
همیشه خالی(زينب)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان